آوینا خانمآوینا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

عشق مامان بابا آوینا

رو سینه

  امروز گذاشتمت رو سینه رو بالشت دیدم  گردنتو آوردی بالا وایییییییییییی خانم خانما خیلی خوشحالم کردی کلی ذوق کردم  زود پریدم ازت عکس بگیرم شارژ باتری دوربین تمام شد دوباره عصر هم گذاشتمت این دفعه مدت بیشتری  گردن گرفتی وقتی بابایی اومد  این خبر خوش رو بش گفتم  و گذاشتم رو بالشت که ببینه ، بابایی با تعجب نگاه میکرد       ...
1 تير 1392

بازی

وقتی میزارمت تو کریر کلی دست پا میزنی واسه همین این عروسکها رو بالا کریر آویزون کردم که باهاشون بازی کنی ، دست و پا میزنی واسشون که بگیریشون وقتی دستت بش میخوره تعجب میکنی و چشمات گرد میشه   ...
1 تير 1392

واکسن دوماهگی

شنبه با مامان جون رفتیم واکسن دوماهگی رو با سه روز تاخیر زدیم دلیل اول تاخیر : 1-چهارشنبه 22ام عريالد دختر داییم بود ترسیدم تب کنی 2-پنجشنبه زنگ زدم خانم باقری گفت قطره نداریم شنبه بیا   از اونجا که من خیلی ترسو و اینکه دلم نمیاد سوزن زدن به شما رو ببینم گذاشتمت بغل مامان جون و خودم یه عکس قبل از تزریق واکسن ازت گرفتم قربون دخترم که تحملش زیاده فقط یکم گریه کرد همون موقع هم بت استامینوفن دادم خداروشکر تا شب اصلا تب نکردی ...
30 خرداد 1392

گریه

هروقت میریم بیرون خیلی غر میزنی و مرتب شیر میخوای دخترم نمیشه هی من س ی ن مو همه جا بزارم تو دهنت واسه همین دیگه میزارمت پیش مامان جون اینم قیافه شما وقتی تنهات میزارم میرم بیرون   ...
30 خرداد 1392

بازی

شبها دیگه خوب میخوابی البته موقع شیر خوردن یکم غر غر میکتی و لگد تو شکم من میزنی آخخخ خانم من مامانتمااااااااا منم میزارمت روبالشت تکونت میدم خوب که گیج شدی دوباره می می بعد لالا چندبار هم تا صبح با نق شیر میخوری صبح با خنده بیدار میشی عشق من باهم بازی میکنیم واست آویز بالا تختتو روشن میکنم واسش دست و پا میزنی میخندی ذوق صدا دار میکنی عزیزممممممم فدای صداهات واسم آقو آقو میکنی میخوای بام حرف بزنی تا بلند میشم برم دنبال کارهام با نگاهات دنبالم میکنی عاشق این کاراتم عزیییییییییییززززززززززم راستی دیگه شبها پیف نمیکنی ولی تا شب پدر پوشکهارو در میاری قربون نگاهات مامانی   مامانی قربون چشمایه گرد شدت...
23 خرداد 1392

دوماهگی

عزیزم دیروز دو ماهه شدی دوماهگیت مبارک واسه همین طبق قرارمون رفتیم آتلیه دوتا عکس گرفتی عزیزم     مامانی میدونی این چیه؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟ این عضو ٥ام خونه دایی حسن!!!!!!!!!!!!!     ...
23 خرداد 1392

عقد دختر دایی

عزیزم دیروز عقد دختر داییم فاطمه بود واسه همین وقتی شما خواب بودی رفتم یه دوش کوچولو بگیرم که بریم محضر همین که داشتم شامپو میزدم صداتو شنیدم داشتی جیغ میزدی بابایی بغلت کرده بود ولی آروم نمیشدی عزیزم تند تند اومد بیرون بغلت کردم تو بغلم آروم شدی عزیزم آخه چرااااااا یکم شیر خوردی سرمو خشک کردم داشتم آرایش میکرد دوبار جیغ و ناله وای دخملم باز چرا؟؟؟؟؟؟ مامیتو عوض کردم دوباره شیر خوردی مامانی میدونم من اول مادرم بعد هرکاری دارم   عاشقتم     ...
23 خرداد 1392