آوینا خانمآوینا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

عشق مامان بابا آوینا

دیگه مادر شدم

دیروز واست اومدم با تیکه پارچه هایی که داشتم یه لباس درست کنم واییییییییییی از دستت مگه گذاشتی شیرت دادم پوشکتو عوض کردم خوابوندمت نشستم شروع بکار کردم مشغول بودم هی بیدار شدی هی نق زدی و هی شیر خوردی از ساعت 4تا 9 تو این بین هم بابایی اومد یکم باهات بازی کرد تا من تونستم تمامش کنم مگه میزاری دختر !!!!!!!!مامان جون دارم واست لباس درست میکنم خووووووووووو بذار خلاصه یه لباس خشمل واست درستیدم با این کارات دیگه فهمیدم دیگه واسم وقت آزاد نذاشتی من دیگه مادرم     ...
12 خرداد 1392

بدنبال خونه

چندروز بود دنبال خونه میگشتیم که با این بودجه ای که داریم خونه بخریم یه مقدار کم داشتیم البته تا 5ماه دیگه میتونستیم جبرانش کنیم واسه همین از آشناها خواستیم قرض بدن وای خدایا چرا مردم اینجور شدن!!!!!!!!!!!!!! بازم به غریبه ها اصلا انتظار نداشتم اینقد بدبخت باشیمم که مردم بمون اعتماد نکنن اینقد که ما دل رحمیم هرکی پول میخواست یا کاری داشت کمکش میکردیم اشکال نداره تو این مواقع آدما خودشون رو نشون میدن بابایی این چندوقت اعصابش ریخته بود بهم انشالا داریم قراداد خونه جدید رو میبندیم
12 خرداد 1392

روز پدر

امسال اولین سالیه که عنوان پدر را به شوهری دادی عزیز دلم واسه روز پدر یه کیک و دسته گل واسه بابایی گرفتم قرار بود واسش شلوار بگیرم که نشد ولی تو اولین فرصت میریم با خودش میخرم واسه باباجون هم یه دسته گل و شلوار گرفتیم از کیک بابایی هم سواستفاده کردیم و شمع یکماهگی شما رو گذاشتیم ...
4 خرداد 1392

سوم خرداد

خرمشهر آزاد شد دختر گلم تو جنگ رو ندیدی انشالا هیچوقت هم این تجربه رو نداشته باشی خیلی سخته دیشب با مامان جون رفتیم خرمشهر .خیلی شلوغ بود .  چندتا از خیابونهای اصلی به پل را بسته بودن ...
4 خرداد 1392

قل قل

دیگه هربار میزارمت رو مبل بخوابی همش باید نگران باشم نیفتی خیلی خودتو پیچو تاب میدی و برمیگردی رو پهلو پتو هم که روت میزارم با حرکت پاهات از خودت برش میداری شیطون خانم وقتی آویز بالا تختت رو روشن میکنم دنبال اون عروسک قرمزه میگردی با اون چشمهای قشنگت ...
4 خرداد 1392

30 سالگی

من 30ساله شدم وقتی تو بشی 30 ساله میفهمی منظورم چیه دخترم کم کم پا به میانسالی میزارم   ...
4 خرداد 1392

40 روزگی

عزیزم دیروز با کمک بابایی بردمت حمام قبلش خودم حمام کردم اومدم موهامو خشک کردم بعد شما رو بردم حمام که بعداز حمام زود لباس بپوشونمت که سرما نخوری آخه من و بابایی مریضیم سرما خوردیم اونم از نوع بدجور وای عزیزم تو حمام اصلا اذیت نکردی کلی خوشت اومده بود از آب قبل از حمام با روغن زیتون کلی چربت کرده بودم بعداز حمام لوسیون به بدنت مالیدم برعکس دفعات قبل که بعداز حمام گیج خواب بودی اینبار اصلا نمیخوابیدی کم کم داره اخلاقات تغییرمیکنه   ...
31 ارديبهشت 1392

حمام

امروز واسه اولین بار خودم بردمت حمامت دادم اول خودم دوش گرفتم بعد بابایی شمارو آورد و ایستاد کمکم کرد باهم شستیمت اصلا بدقلقی نکردی ولی بعداز حمام جیغت هوا بود شیر میخواستی و خوابت میومد هربار میری حمام گیج و خسته میشی و زود خوابت میبره ...
29 ارديبهشت 1392

سال92

شبها دیگه خواب نداشتم تا دیر وقت بیدار میموندم سرکار هم دیر میرفتم واسه همین تصمیم گرفتم کار هنری بکنم که محصول کارهای شبانه شد این هفت سین   ...
28 ارديبهشت 1392