آوینا خانمآوینا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

عشق مامان بابا آوینا

روز به یادموندی

1392/1/21 10:30
نویسنده : مامان بابا
1,278 بازدید
اشتراک گذاری

شنبه رفتیم مطب خانم دکتر طاهره فرهمندیان واسه تاریخ زایمان و کارهای پیش از عمل

خیلی شلوغ بود آخه اولین روز کاریش بعداز تعطیلات بود برگه بیهوشی گرفتیم رفتیم دنبال دکتر بیهوشی که اونیکه گفته بود برم روز 5شنبه شیفت کاریش نبود بایستی میرفتیم پیش خانم دکتر عبادی که ایشون هم مرخصی بودن و گفتن 3شنبه میادش

دوباره رفتیم پیش منشی دکتر فرهمندیان که واسه بقیه کارها

پرونده را گرفتیم و گفت 4شنبه برو بیمارستان واسه آزمایشها

3شنبه رفتیم کارهای بیهوشی هم انجام دادیم به خاله زهره هم اس دادم که سفارشمو به دکترها بکنه و گفتم من خیلی میترسم بشون بگو

4شنبه صبح همراه بابایی رفتیم بیمارستان طالقانی

اولش رفتیم پیش آقای عبادی همسر خانم جمال همکارم

کلی منو ترسوند که چرا بیمارستان نفت نرفتم اینجا خوب نیستو و از این حرفا منم که ترسو اشک تو چشمام جمع شده بود ولی دلم نمیخواست برم نفت(آخه از بس خسیسم دلم نمیخواست حدود سه ملیون پول بریزم تو جیب این نفتی ها)

همراه باشون رفتیم بخش زنان و زایمان واسه کارها

اونجا سفارشمو کرد و گفتن میشه فردا صبح بستری بشم که گفتن نههههه باید امشب بیاد ولی تخفیف داد گفت 12شب بیا 

آز خون و فشار و وزنمو گرفتم و رفتم رو تخت دراز کشیدم صدای قلب نازتو شنیدم

بعدش رفتیم دوبار پیش آقای عبادی گفتیم میشه بریم بخش جراحی بپرسیم اگه وسیله ای که لازمه  خودمون تهیه کنیم

رفتیم پرسیدیم که سوزن واسه بیحسیشون شمارش چنده که اگه نازک نیست تهیه کنیم

گفتن بنفشه 25

بعدش بنابه اصرارهای آقای عبادی رفتیم بیمارستان نفت واسه بستری

اونجا رفتیم و تحقیق کردیم و فهمیدیم که خداروشک غیر نفتی ها رو عمل نمیکنن

 

این شد که دل به دریا زدیم و همون بیمارستان بقول بعضی ها سوسکی را قبول کردیم

 

همش استرس داشتم

خاله زهره زنگ زد و گفت واست سوزن بیحسی سایز٢٧تهیه کردم

بعداز کارهابی اولیه بیمارستان ناهار رفتیم خونه مامان جون بیچاره واسم مرغ سرخ کرده بود با سوپ

بعداز ناهار بابابی  رفت سرکار

عصر هم با بابایی نشستیم برنامه ریزی کردیم واسه بعداز بدنیا اومدن فرشته زندگیمون تو

ساعت ١١ هم رفتیم اول خونه مامان جون اونجا کلی اشک ریختم و همراه مامان جون رفتیم پیش خاله زهره و سوزن بیحسی را گرفتیم و راهی بیمارستان شدیم

 

من بستری شدم و از مامان و بابایی خداحافظی کردم و اونا رفتن

 

وای چقد استرس داشتم از بس من ترسوام با اولین رگ گیری سرم وصل نشد و کلی ازم خون ریخته شد سرم وصل شد وای تا صبح باید این آنژیوکت رو باید تحمل کنم

تا صبح شونصد بار رفتم . . . چقد سختم بود ساعت ٦هم امود گفتن لباسهای عمل را بپوشد و ... وصل کردن وووی چه چیز بدی بوددددددددددددددد آییییییییییی

ساعت ٧مامان جون اومد پیش آخی خدا عمرت بده استرسمو کم کردی مامانی خودم

منتظر بود کی میان بگن برم اتاق عمل که ساعت یه ربع به ١٠ اومدن منو بردن

به خواسته خودم سزارین با بیحسی شدم چون میخواستم بدنیا اومدن تو خوشگلمو ببینم

تو اتاق عمل کلی تحویلم گرفتم آخه مامانیت واسه خودش کسیه دیگه

به خانم دکتر التماس کردم که تورو خدا هوامو داشته باش

به بچه های اتاق عمل هم گفتم موقع عمل سرگرمم کنن که نترسم که یه خان مهربونی اومد پیشم باهم صحبت کرد

عمل شروع شد چقد دعا کردم نذرت کردم سالم بدنیا بیای

یه لحظه زلزله ای تو شکمم ایجاد شد جیغ زدم درد نداشتما ترسیدم بیحسیم تمام شده باشه که بعداز چند دقیقه صدای جیغت و ورود بزندگی و این دنیا رو شنیدم

خدایا شکرت

آوردنت تو گان پیچ کنارم گذاشتنت

خدایا چقد ناز بودی چقد از شنیدن صدات خدارو شکر کردم بشون گفتم بیارنت کنار صورتم گفتن سرما میخوری

ولی با اصرارهای من آوردن بوسیدمت چقد صورتت گرم و نرم بود چقد ناز بودی

 

بعداز عمل تو ریکاوری بابایی اومد بالا سرم همون موقع لرزم گرفته بود

 

چقد بعداز عمل بهم سخت گذشت تا شب که خواستم راه بیافتم وای اون موقع دیگه بدتر بود

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)