آوینا خانمآوینا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

عشق مامان بابا آوینا

بوی مهر بوی روز کلاس اول

امروز روز اول مهر عزیزم انشالا 6ساله دیگه میام درباره رفتن مدرسه شما مینویسم. همیشه مامانی استرس داره وقتی اول مهر میشه نمیدونم چرا ولی این روزا رو خیلی دوست دارم . اولین روز که رفتم مدرسه یادمه تا زنگ مدرسه رو زدن واسه صف گرفتن گریه کردم و ترسیدم و چسبیدم به چادر مامانم!!!!!!!!!!!!!!!! ولی خیلی درسخون رو دوست داشتم قبل از اینکه برم کلاس اول مامانم واسم کتاب های سال اول رو گرفته بود و باهام تمرین میکرد.وسط سال مدرسه ام عوض شد واسه اینکه خونمون جابجا شده بود تو مدرسه جدید اصلا معلمشو دوست نداشتم و همیشه نمره دیکته هام کم میشد !!!!!!!!!!!1 ولی درسخون بودم و همون سال معدلم هم 20 شد .سال سوم واسه نمره ریاضی معدلم 19.89شد و سال 4ام 20 و 5...
1 مهر 1392

5ماهگی با تاخیر

٥ماهگیت مبارک مامان جان ببخشید دیر واست مینویسم تو این چندوقته دیگه اشیا رو خیلی بهتر نشونه گیری میکنی و میگیریشون.رو دستهات بلند میشی . خیلی دوست داری بازی کنیو هروقت مامان جون رو میبینی کلی ذوقشو میکنی.بقول مامان جون بازی خوردن میکنیو مامانمو میخوری وقتی کنار دیوار میزارمت خودتو میکشی به سمت دیوار و پاهتو میزنی به دیوار. وقتی گرسنه میشی با صدای بلند مِ مِ مِ مِ میگی یعنی شیر میخوای. بازی با عروسکهای کوچو لوت رو دوست داری و همشونو تو دهنت مکنیو البته این دوران دوران تست دهانی شماست هرچی به دستت برسه میکنی دهنت.مخصوصا همیشه پایین پیراهنتهات خیسه چون خوردیشون!!!!!!!!! واینه هروز شیرینتر و نمکیتر از روزهای قبلت میشه هرجا میریم میگ...
1 مهر 1392

غیبت طولانی مامان....

عزیزم ببخش منو که چندوقته به وبلاگت سرنزدم و چیزی ننوشتم . اول اینکه 16ام شهریور شارژ نتم تمام شد و همینکه درگیر عروسی دختر داییم بودم و مهمانی های اونروزهاو دوم اینکه یه چندوقتی حس نوشتن نداشم. خلاصه این چندوقت رو واست مینویسم. واسه عروسی دختر داییم واست یه لباس عروس دوختم و خیلی ناز شده بود و خیلی بهت میومدو همون 16ام هم باهم رفتیم آتلیه که باهم عکس بگیریم وای از دست تو که اصلا نذاشتی خوب عکس بگیریم دلیلش هم این بودکه باهم رفته بودیم آرایشگاه که من خودمو آماده کنم واسه عروسی و شماهم بامن بودی و اصلاا نخوابیدی و زمانیکه میخواستیم عکس بندازیم شما خوابت گرفته بود و همش گریه میکردی و نق میزدیوتو عروسی هم همش بغل مامان جون بودی .مامانم می...
1 مهر 1392

روی دستهام

با توجه به اینکه اصلا میل به دمر رفتن نداری ولی چند وقتیه وقتی دمر میزارمت سعی میکنی رو دستهات بلند بشی . وقتی میریم جایی اصلا دوست نداری شیر بخوری باید بزور بهت شیر بدم همش میخوای بازی کنی و اینور اونورتو نگاه کنی عزیزم.منم همش نگرانم قندت بیاد پایین و ضعف کنی مامانم. خیلی دوست دارم بوسسسسسسسس هر روز که میگزره شیرینتر و زیبا رو تر میشی و خیلی دوست دارم تمام وقتمو با تو باشم.دیگه دوست ندارم برم سرکار!!!!!!!!!انگار تو خونه نشستن خیلی تنبلم کرده!!!!!!!!!ولی نمیشه باید برم البته وقتی شما بشی 9 ماهه   ...
12 شهريور 1392

خندهای زیبا

چند شب عزیزم وقتی باهات بازی میکنم از ته دل قهقه میزنی بطوریکه نفست میگیره .من الکی از خودم صدا درمیارم و شما هم هربار بلندتراز دفعه قبل قهقه میزنی و دلت میلرزه و آخر بازی به سرفه میافتی عزیزکم ...
11 شهريور 1392

من خیلی تنبلم

عزیزم هر کاری میکنم اصلا دوست نداری دمر بری یا وقتی رو شکم هستی بدون کمک خودتو ببیری جلو من موندم تو کارای شما . گاهی هم اگه حوصله ات نباشه اگه رو کم باشی اصلا تکون نمیخوری بقول بابایی اصلا حال نداری جیگرم خوب نیست اینقد تنبلی. واسه تحریک شما واسه جلو رفتن دستبند عروسکی گرفتم که یکم خودتو تکون بدی . فدای تو بشم مامانی فدای نگاهات عزیزم به کجا نگاه میکنی تنبل خانم؟؟؟؟ اینا چین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بزار ببینم .......... الان دیگه فهمیدم چیه   ...
11 شهريور 1392

جیغ جای حرف..........

وقتی میارمت رو زمین و تنها میشی یا توجهمون به شما نیست یه جوری جلب توجه میکنه . جیغ جیغ میکنی و ناز میای و تا نگات میکنم خنده صدادار میکنی عزیزم. صدات هم خیلی تغییر کرده احساس میکنم مثل خودم ته صدات جیغ جیغی باشه خوشگلم. عاشق عروسک خرسیت هم شدی و هروقت بهت میدمش میری باش کشتی میگیری!!!!!!!!!!! ...
5 شهريور 1392

این چند وقت ما..........

چند روز بود عزیزم سر دردهام شروع شده بود البته همون روز شما رو برده بودم حمام سرم واسه خاطر کولر درد گرفته آخه بدجور گلوهام عفونت داشت مثل اینکه سینوسهام هم در گیر شده بودن و سردردم تا سه روز طول کشید.شماهام تو این چندروز اصلا رعایت منو نکردی همش بم چسبیده بودی و شیر میخواستی و منم اصلا حال نداشتم. عروسی دختر داییم در پیشه .بعداز خوب شدنم واسه همین همراه بابایی میرفتیم بازار واسه خرید لباس .شما هم اصلا دوست نداری یکم رعایت منو کنی. نمیتونم بزارمت پیش مامان جون چون اونجا پشت سرم همش تو لنج هستی و ممممممممممممم راه میندازی که دل آدم واست کباب میشه.تو بازار هم اولش خوب بودی یکم دورو برتو از تو کالسکه نگاه میکردی و واست تازگی داشت همین که...
5 شهريور 1392

تب

عزیزم واسه خاطر واکسن دوروز بیحال بودی و تب میکردی عزیزم منم که مریض بودم و شما هم اصلا دل و دماغ نداشتی قربون لپ سرخ شده ات عزیزم تازه از بیرون اومده بودیم هم بدحال بودی هم هوا گرم بود ...
26 مرداد 1392

تولد 4ماهگی

دیشب با تاخیر چندروزه واسه خاطر اینکه عزیزم من بدجور سرماخوردم و گلودرد شدید دارم تولد 4 ماهگیت رو گرفتم. دایی مجید ،زندایی سهیلا و مامان جون اومدن. کلی هم خوش گذشت.ماشالا به جونت عزیزم کم کم داری شیطون میشی.خوشحالم که از مهمانداری خوشت میاد.وقتی زندایی اومد کلی ذوق کردی رفتی بغلش. از چی تعجب کردی مامانم!!!!!!!!!!!! عکاس امشبمون دایی مجید بود از هرچی هی عکس گرفت ولی خدایش خوب سوژه هایی رو شکار کرد کیک مامان پز اصلا نمیزاشتی کیک جلوت باشه تا ازت عکس بگیریم می خواستی بگیریش ای چیه ؟؟؟؟؟؟؟مال خودمه!!!!! بزار دست بزنم ببینم پس ماله منه هوراااااااااااااااا     ...
26 مرداد 1392