آوینا خانمآوینا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

عشق مامان بابا آوینا

یک اشتباه

دفعه قبل که واست خرید اینترنتی کردم دوتا کد اشتباه واسه بادی داده بودم واسه همین لباس تکراری داشتی با اون خانم فروشنده صحبت کردم و قرار شد واسم بفرشه و به جاش این دو دست لباس خوشگل رو خریدم . مامانم بپوشی ماه میشی ...
11 مرداد 1392

یک کار خوب یک یک کار بد

اول اون کار خوبو بگم: عزیزم واست یدونه لباس خوشگل دیگه دوختم یک دست پیراهن و شورت ببین چقد بهت میاد کار بد: دیروز صبح داشتم ناخن هاتو میگرفتم که یک دفعه صدای جیغت دراومد نگاه کردم وایییییییییییی بمیرم سر انگشت شصتت رو چیدم و خون اومد وووووی کور شم آخه مامان هی دستتو تکون میدادی خیلی ناراحت شدم و گریه کردم . بابایی واست چسب زخم زد ولی شما بعداز چنددقیقه کردی تو دهنت و خیسش کردی و دوباره ازش خون اومد دستتو شستم و دوباره چسبش زدم و بعدازینکه خوابیدی چسبو دیگه دراوردم خداروشکر خونش بند اومد و پوستش بسته شد. ببخشید مامانی ...
10 مرداد 1392

اولین قهقهه

  دوشب پیش داشتم با تلفن با دوستم صحبت میکردم .صحبهامون طولانی شده بود شما هم غرق بازی با بابایی بودی که یه لحظه از ته دل یه قهقهه زدی .وووووووووی قربون صدات بشم.بابایی گذاشته بودت روی شکم  سینه اش نیم خیز خوابیده بود و با هم داشتید بازی میکردی و کیف میکردی .یعنی در تاریخ 6مرداد 92   ...
7 مرداد 1392

اولین شب قدر

عزیزم امسال اولین شب قدری هست که  شما با ماهستی .پارسال این موقع یه نقطه بودی تو دلم قربونت برم .عزیزم بیا باهم دعا کنیم: خدایا به حق این شب به همه مریضها شفا بده ،به همه اونایی که در انتظار فرزندی هست فرزندی سالم صالح بده . به حق این شب یه نی نی هم به دوستم که واسش همیشه دعا میکنیم بده و به خانواده کوچلوشون مثل خانواده ما گرمی بده. الهی همه جوونهامون به راه راست هدایت بشن.دایی محسن و میلاد هم برن سر کار. خدایا ما را ببخش و بیامرز. دخترم  دعا کن واسه مامان بابایی مشکلشون حل بشه. راستی اینم بگم از اول شروع دعا جوشن کبیر بیدار بودی هی شیر میخوردی و خوابت میبرد ولی دوباره بیدار میشدی هی شیر میخوردی . هنوز هم...
6 مرداد 1392

صداها

عزیزم چند روزیه وقتی روی زمین میزارمت و تنها هستی واسه خودت صداهای مختلفی درمیاری گاهی جیغ میزنی ذوق میکنی خنده های بلند میکنی همه اینکارها واسه اینه  که یکی بداد برسه و باهات بازی کنی.عاشقتم وقتی من و بابایی میایم باهات صحبت میکنیم کلی ذوق میکنی. دیگه کاملا بابایی رو میشناسی.هربار میگم بابایی کو بر میگردی دنبالش تا پیداش میکنی کلی واسش خودتو لوس میکنی. امان از تو که وقتی میخوام از این صحنه های حرف زدنت فیلم بگیرم میفهمی و فقط زول میزنی تو دوربین و ساکت میشی   ...
5 مرداد 1392

اولین مهمانی

پنجشنبه شب واسه افطار مهمان داشتیم .این اولین مهمانی با وجود شما برگزار شد.از شب قبلش استرس کارهامو داشتم  و بنظر میومد  شما هم استرس داشتی آخه تا 2ونیم شب نخوابیدی. مرتب شیر میخوردی. خلاصه اینکه خیلی وابسته ام شدی  و افکار منو میخونی.من از صبح تا شب کار داشتم و هر یکساعت یه بار میومدم پیشت بهت شیر میدادم و میرفتم سراغ کارام از تو آشپزخونه صدات میزدم نگات میکردم بابایی هم ازت مراقبت میکرد .گاهی نگاهت میکردم میدیدم انگشتتو مک میزدی خودت بدون من خوابت میبرد .این واسه اولین بار بود که مستقل میخوابیدی. بمیرم واست که نتونستم اون شب واست مادری کنم. فقط شیر استرسی بهت دادم. مامانی خیلی دوست دارم و میدونم همه چیز رو خو...
29 تير 1392

کیک سه ماهگی

دیشب موفق  شدیم جشن سه ماهگیتو بگیریم بازم خوابت میومد .آخه تا بابایی افطار کنه جمع جور کنیم وقت خواب شما میرسه. بعداز افطار به مامان جون و خانواده کوچولوی دایی مجید زنگ زدیم بیان واسه تولد نی نی خوشگلمون. تا مامان جون اومد شما خوابیدی منم همش نگران بودم مثل شب گذشته خواب باشی .خلاصه تا دایی مجید و زن دایی رسیدن بیدار شدی کم کم. راستی این اولین ماهی بود که تو خونه خودمون ماهگردت رو جشن میگیریم.هرماه خونه مامان جون بودیم و اگه شب گذشته هم بیدار میمودنی همونجا جشن میگرفتیم.   مامان ببین چه خانم شدی و میشینی!!!!!!!!!!1 بیا شمعهارو فوت کن که صدسال زنده باشی دیگه شارژت داشت تمومممممم...
25 تير 1392

یک اتفاق بد....

دیشب تو آتلیه مشغول عکس گرفتن که بودیم یک اتفاق بد افتاد ..... داشتیم عکس میگرفتیم که واسه یه مدلش شما رو بصورت لمیده گذاشتن روی یه کوسن صورتی . سرت روش بود و خودم هواسم بهت بود که نیافتی .یه آن سرمو چرخوندم داشتم صحبت میکردم ،بابایی هم تو اتاق نبود ،یه دفعه یه چیزی گفت گرومممممممممممم برگشتم نگات کردم  با سر خورده بودی زمین .زود بلندت کردم بغلت کردم اولش گریه نمیکردی ولی ترسیده بودی ولی از استرس من شما افتادی به گریه منم گریم گرفت اشکم اومد پایین ولی خودمو کنترل کردم که بابایی نفهمه چی شده . بغلت کردم قربون صدقه ات رفتم خداروشکر چیزیت نشده بود زود خوب شدی.   اینم عکس امروز شما راستی لباسهای سایز یک اندازه ات شدند . ...
24 تير 1392

برنامه ها باتو تنظیم میشه

عزیزم روز شنبه نویت داشتیم بریم عکس سه ماهگیت رو بگیری صبح تماس گرفتم واسه اینکه بدونیم ساعت چند نوبتته . با کلی بحث گفتن ساعت هفت ونیم بیارش .آخه بابایی روزه است گناه داره اذیتش کنیم. به مامان جون هم گفته بودم چون میخوایم ببریمت آتلیه وقت نمیکنم افطاری رو آماده کنم واسه همین میایم افطار اونجا از اونجا که دیر به دیر میبرمت حمام امروز نوبت حمامت هم بود با کمک بابایی حمامت دادم و بعدش شیر بهت دادم خوابیدی . ساعت 7وربع بود وهنوز خواب بودی .آخه امروز خیلی کم خوابیده بودی و هم اینکه ... نکرده بودی میدونستم بیدارت بکنم بداخلاقی !!!! بابایی اصرار میکرد بیدارت کنه من هم انکارآخر بابایی پیروز شد و بیدارت کرد .شما هم با غر بیدار شدی بهت شیر دا...
24 تير 1392