آوینا خانمآوینا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره

عشق مامان بابا آوینا

سردرد مامانی

چند روزیه من سر درد هام شروع شده دختری شنبه مامان جون رفته بود اهواز آخه داداشش از مکه اومده  بود منم حسابی سرم درد میکرد عصر بابایی که اومد یکم شما رو گرفت من یکم استراحت کردم آخه شما نمیزاری من بخوابم آخر شب بابایی واسه تغییر روحیه بردمون بیرون یکم ماشین سواری بعدش رفتیم خونه مامان جون  آخه هرروز صبح میاد بهت سر میزنه امروز صبح چون نبود .اونجا شما بی تابی کردی و بد قلقی واسه همین اومدیم خونه . به بابایی گفتم حواسش بهت باشه تا زود لباسهامو عوض کنم بیام بخوابونمت اومدم دیدم گذاشته شما رو روی تخت.و داری با عروسکهای بالا تخت بازی میکنی و دست و پا میزنی!!!! آخه دخمل الان وقته خوابه نه بازی؟؟؟؟؟  واسه مامان من فقط ...
13 تير 1392

گرفتن اشیا

عمه بزرگم واست یه بسته جغجغه گرفته ولی زیاد از صداشون خوشت نمیاد ولی من اون مدلهاشو که کم صداست رو واست گذاشتم که بازی کنی دارم کم کم گرفتن اشیا رو یادت میدم     یه روز که گذاشته بودمت تو کریر دیدم خودت داری سعی میکنی جغجغه رو بگیری فدات جیگر مامان بابا ...
13 تير 1392

رو سینه

  امروز گذاشتمت رو سینه رو بالشت دیدم  گردنتو آوردی بالا وایییییییییییی خانم خانما خیلی خوشحالم کردی کلی ذوق کردم  زود پریدم ازت عکس بگیرم شارژ باتری دوربین تمام شد دوباره عصر هم گذاشتمت این دفعه مدت بیشتری  گردن گرفتی وقتی بابایی اومد  این خبر خوش رو بش گفتم  و گذاشتم رو بالشت که ببینه ، بابایی با تعجب نگاه میکرد       ...
1 تير 1392

بازی

وقتی میزارمت تو کریر کلی دست پا میزنی واسه همین این عروسکها رو بالا کریر آویزون کردم که باهاشون بازی کنی ، دست و پا میزنی واسشون که بگیریشون وقتی دستت بش میخوره تعجب میکنی و چشمات گرد میشه   ...
1 تير 1392

واکسن دوماهگی

شنبه با مامان جون رفتیم واکسن دوماهگی رو با سه روز تاخیر زدیم دلیل اول تاخیر : 1-چهارشنبه 22ام عريالد دختر داییم بود ترسیدم تب کنی 2-پنجشنبه زنگ زدم خانم باقری گفت قطره نداریم شنبه بیا   از اونجا که من خیلی ترسو و اینکه دلم نمیاد سوزن زدن به شما رو ببینم گذاشتمت بغل مامان جون و خودم یه عکس قبل از تزریق واکسن ازت گرفتم قربون دخترم که تحملش زیاده فقط یکم گریه کرد همون موقع هم بت استامینوفن دادم خداروشکر تا شب اصلا تب نکردی ...
30 خرداد 1392

گریه

هروقت میریم بیرون خیلی غر میزنی و مرتب شیر میخوای دخترم نمیشه هی من س ی ن مو همه جا بزارم تو دهنت واسه همین دیگه میزارمت پیش مامان جون اینم قیافه شما وقتی تنهات میزارم میرم بیرون   ...
30 خرداد 1392

بازی

شبها دیگه خوب میخوابی البته موقع شیر خوردن یکم غر غر میکتی و لگد تو شکم من میزنی آخخخ خانم من مامانتمااااااااا منم میزارمت روبالشت تکونت میدم خوب که گیج شدی دوباره می می بعد لالا چندبار هم تا صبح با نق شیر میخوری صبح با خنده بیدار میشی عشق من باهم بازی میکنیم واست آویز بالا تختتو روشن میکنم واسش دست و پا میزنی میخندی ذوق صدا دار میکنی عزیزممممممم فدای صداهات واسم آقو آقو میکنی میخوای بام حرف بزنی تا بلند میشم برم دنبال کارهام با نگاهات دنبالم میکنی عاشق این کاراتم عزیییییییییییززززززززززم راستی دیگه شبها پیف نمیکنی ولی تا شب پدر پوشکهارو در میاری قربون نگاهات مامانی   مامانی قربون چشمایه گرد شدت...
23 خرداد 1392