آوینا خانمآوینا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

عشق مامان بابا آوینا

30 سالگی

من 30ساله شدم وقتی تو بشی 30 ساله میفهمی منظورم چیه دخترم کم کم پا به میانسالی میزارم   ...
4 خرداد 1392

40 روزگی

عزیزم دیروز با کمک بابایی بردمت حمام قبلش خودم حمام کردم اومدم موهامو خشک کردم بعد شما رو بردم حمام که بعداز حمام زود لباس بپوشونمت که سرما نخوری آخه من و بابایی مریضیم سرما خوردیم اونم از نوع بدجور وای عزیزم تو حمام اصلا اذیت نکردی کلی خوشت اومده بود از آب قبل از حمام با روغن زیتون کلی چربت کرده بودم بعداز حمام لوسیون به بدنت مالیدم برعکس دفعات قبل که بعداز حمام گیج خواب بودی اینبار اصلا نمیخوابیدی کم کم داره اخلاقات تغییرمیکنه   ...
31 ارديبهشت 1392

حمام

امروز واسه اولین بار خودم بردمت حمامت دادم اول خودم دوش گرفتم بعد بابایی شمارو آورد و ایستاد کمکم کرد باهم شستیمت اصلا بدقلقی نکردی ولی بعداز حمام جیغت هوا بود شیر میخواستی و خوابت میومد هربار میری حمام گیج و خسته میشی و زود خوابت میبره ...
29 ارديبهشت 1392

سال92

شبها دیگه خواب نداشتم تا دیر وقت بیدار میموندم سرکار هم دیر میرفتم واسه همین تصمیم گرفتم کار هنری بکنم که محصول کارهای شبانه شد این هفت سین   ...
28 ارديبهشت 1392

عکس های مامان قبل از زایمان

اینجا رفته بودیم واسه بله برون دختر دایی فاطمه 3ام فروردین   من وبابایی و علی رضا امیر من و دایی مهدی و خاله زهره   یه شب دایی علی اومده بود به پیشنهاد من مامان جون ساندویچ فلافل درست کرد رفتیم شام پارک وای چقد سرد بود(4ام فروردین) من و مامان جون(دیگه حوصله آرایش نداشتم خیلی ورم کرده بودم رو زمین هم نمی تونستم بشینم اینجا بابایی رفته واسه زیر پایی بیاره که بشینم روش) زن دایی معصومه  و حسین ...
28 ارديبهشت 1392

گل

این دسته دگل رو بابایی روز ده ام که رفته بودیم حمام واسمون آورده بود قربون پستونک خوردنت که پستونک اندازه تمام صورت کوچولوته جیگرم این چندتا از دسته گلهایی که واسمون آوردن ...
28 ارديبهشت 1392

سهبلا

زن دایی سهیلا کلی ذوق شما رو داره هرشب میومدن سر میزدند دایی مجید و زن دایی سهیلا ...
28 ارديبهشت 1392