آوینا خانمآوینا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

عشق مامان بابا آوینا

متین علیرضا

دیروز ظهر رفتیم خونه مامان بزرگ کوی فرهنگیان متین و علی رضا هم بودند از توری پشبندت خوششون اومده بود نوبتی میرفتن توش میخوابیدن   شبها عادت کردی وقتی شیر میخوری تو رختخواب تو بغلم تا صبح بخوابی خیلی هم جنب و جوشت تو خواب زیاد شد و حرکت میکنی   پی نوشت:از بس شیطون شدی نمیتونم برم آرایشگاه امروز بعداز حدود 40 روز رفتم اصلاح     ...
27 ارديبهشت 1392

اهواز دومین سفر شما

واسه خرید کالسکه و روروئک رفتیم اهواز روز یکشنبه 14 ام شب رسیدیم بلافاصله رفتیم بازار مامان جون هم بود کلی گشتیم واسه وسایل ولی اونی که میخواستیم پیدا نکردیم آخه هم قیمتش واسمون مهم بود هم کیفیت شما تو بازار کلی اذیت شدید تصمیم گرفتیم صبح دوباره بیایم ولی شما بمونی خونه دایی حسن پیش مامان جون امیر علی رفتاراش مثل گیگیلیه قربونش برم حرفهاشو آهسته اهسته میزنه شب میخواستیم بخوابیم اومده بود میگفت امیرعلی:ت و م ن و دو س ت دا ری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ روبه مامانش: این م ن و دو س ت نداره!!!!!!  عشق عمه ای امیر محمد هم تب کرده بود بمیرم واسش   صبح موفق شدیم و خریدهامون کامل شد بعدازظهر هم رفتیم خونه عمو ابراهیم عمو ابراهیم به...
26 ارديبهشت 1392

آقو آقو

میخواستیم بریم آتلیه ازت عکس بگیریم آمادت کردم گذاشتمت تو کریر پیش بابایی داشتم آماده میشدم که شما شروع کردی به بازی کردن با خودت که صدای آقو آقو واسه سومین بار از خودت درآوردی چند وقت قبل هم مامان جون صبح اومده بود پیشمون داشت باهات بازی میکرد که کلی واسش خندیدی و آقو کردی قربونت برم که داری جیگر میشی    
26 ارديبهشت 1392

خریدهای بعداز بدنیا آمدن آوینا

عزیزم من و بابایی هر بار میریم خرید اول واسه شما خرید میکنیم این قرار بود آخرین لباسی باشه واست فعلا میخریم باشه ولی نشد  تقریبا فکر کنم 10فروردین رفتیم واست فلاسک آب بگیریم که از این خوشمون اومد و گرفتیم   بعداز تولدت رفتیم واست این مواد بهداشتی و کلاه و ناخن گیر را هم گرفتیم آخه اومدم ناخن هاتو بگیرم که ناخنگیر سرویست خوب نبود   قرار بود ببرمت اداره کار داشتم که روز قبلش واست کریر و سرهمی رو خریدم   میخواستیم بریم عقد دختر عمه ام سارا دو روز قبلش رفتیم لباس گرفتیم    رفتیم اهواز واسه خرید کالسکه که واست این خریدها هم انجام دادیم     پی نوشت:آخه جیگر دلم از ...
26 ارديبهشت 1392

دردسرهای شبانه

عادت کردی شبها دیر بخوابی دوساعت کمتر میخوابی بعد بیدار میشی و شیر میخوای، باید دوساعت کلنجار برم تا دوباره بخوابی ساعت حدود 6 بیدار میشی دیگه نمیخوابی تا بابایی بره سرکار دیگه من بیدار میمونم هی نیمساعت نیمساعت شما بیدار میشی شیر میخوری تا ساعت 11 بعد میخوابی بازهم دوساعت دوساعت بیدار میشی نق میزنی و شیر میخوای درکل داری شیطون میشی و مزاحم استراحتهای من خوابم شده 4 یا 5ساعت ماشالا به جونت من کارم شده تعویض بیش از 8یا 9 پوشک در روز واسه شما وشستن لباسهای کثیف بخاطر پس دادن پیف شما و شستن تشک دم دستی   ...
26 ارديبهشت 1392

یک ماهگی

قرار بود واسه یکماهگی ببرمت عکاسی شب قبلش که شما سی روزه بودی لباس جدیدتو تنت کردم و رفتم واست جوراب وکش سرت را بیارم که بابایی گفت آوردی بالا زود اومدم بالا سرت بابایی گفت از بینی ات هم دادی بیرون اشکم دراومد ترسیدم بغلت کردم آوردمت بالا بابایی گفت نترس بدش به من اینجور بگیرش می ترسیدم خفه شده باشی   ٢٢ام هم رفتیم آتلیه مژه همون عکاس عروسی مامان و بابا و ازت عکس گرفتیم اونجا گفتن زوده ما از یکماهه عکس نمیگیریم ولی به اصرار ما گرفتن یکم اذیت شدی ولی عکسهات خوب شد میخوام هرماه بیارمت دوتا ازت عکس بگیرم که واست آلبوم درست کنم ...
23 ارديبهشت 1392