آوینا خانمآوینا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

عشق مامان بابا آوینا

دوماهگی

عزیزم دیروز دو ماهه شدی دوماهگیت مبارک واسه همین طبق قرارمون رفتیم آتلیه دوتا عکس گرفتی عزیزم     مامانی میدونی این چیه؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟ این عضو ٥ام خونه دایی حسن!!!!!!!!!!!!!     ...
23 خرداد 1392

عقد دختر دایی

عزیزم دیروز عقد دختر داییم فاطمه بود واسه همین وقتی شما خواب بودی رفتم یه دوش کوچولو بگیرم که بریم محضر همین که داشتم شامپو میزدم صداتو شنیدم داشتی جیغ میزدی بابایی بغلت کرده بود ولی آروم نمیشدی عزیزم تند تند اومد بیرون بغلت کردم تو بغلم آروم شدی عزیزم آخه چرااااااا یکم شیر خوردی سرمو خشک کردم داشتم آرایش میکرد دوبار جیغ و ناله وای دخملم باز چرا؟؟؟؟؟؟ مامیتو عوض کردم دوباره شیر خوردی مامانی میدونم من اول مادرم بعد هرکاری دارم   عاشقتم     ...
23 خرداد 1392

دیگه مادر شدم

دیروز واست اومدم با تیکه پارچه هایی که داشتم یه لباس درست کنم واییییییییییی از دستت مگه گذاشتی شیرت دادم پوشکتو عوض کردم خوابوندمت نشستم شروع بکار کردم مشغول بودم هی بیدار شدی هی نق زدی و هی شیر خوردی از ساعت 4تا 9 تو این بین هم بابایی اومد یکم باهات بازی کرد تا من تونستم تمامش کنم مگه میزاری دختر !!!!!!!!مامان جون دارم واست لباس درست میکنم خووووووووووو بذار خلاصه یه لباس خشمل واست درستیدم با این کارات دیگه فهمیدم دیگه واسم وقت آزاد نذاشتی من دیگه مادرم     ...
12 خرداد 1392

بدنبال خونه

چندروز بود دنبال خونه میگشتیم که با این بودجه ای که داریم خونه بخریم یه مقدار کم داشتیم البته تا 5ماه دیگه میتونستیم جبرانش کنیم واسه همین از آشناها خواستیم قرض بدن وای خدایا چرا مردم اینجور شدن!!!!!!!!!!!!!! بازم به غریبه ها اصلا انتظار نداشتم اینقد بدبخت باشیمم که مردم بمون اعتماد نکنن اینقد که ما دل رحمیم هرکی پول میخواست یا کاری داشت کمکش میکردیم اشکال نداره تو این مواقع آدما خودشون رو نشون میدن بابایی این چندوقت اعصابش ریخته بود بهم انشالا داریم قراداد خونه جدید رو میبندیم
12 خرداد 1392

روز پدر

امسال اولین سالیه که عنوان پدر را به شوهری دادی عزیز دلم واسه روز پدر یه کیک و دسته گل واسه بابایی گرفتم قرار بود واسش شلوار بگیرم که نشد ولی تو اولین فرصت میریم با خودش میخرم واسه باباجون هم یه دسته گل و شلوار گرفتیم از کیک بابایی هم سواستفاده کردیم و شمع یکماهگی شما رو گذاشتیم ...
4 خرداد 1392

سوم خرداد

خرمشهر آزاد شد دختر گلم تو جنگ رو ندیدی انشالا هیچوقت هم این تجربه رو نداشته باشی خیلی سخته دیشب با مامان جون رفتیم خرمشهر .خیلی شلوغ بود .  چندتا از خیابونهای اصلی به پل را بسته بودن ...
4 خرداد 1392

قل قل

دیگه هربار میزارمت رو مبل بخوابی همش باید نگران باشم نیفتی خیلی خودتو پیچو تاب میدی و برمیگردی رو پهلو پتو هم که روت میزارم با حرکت پاهات از خودت برش میداری شیطون خانم وقتی آویز بالا تختت رو روشن میکنم دنبال اون عروسک قرمزه میگردی با اون چشمهای قشنگت ...
4 خرداد 1392