آوینا خانمآوینا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

عشق مامان بابا آوینا

برنامه ها باتو تنظیم میشه

عزیزم روز شنبه نویت داشتیم بریم عکس سه ماهگیت رو بگیری صبح تماس گرفتم واسه اینکه بدونیم ساعت چند نوبتته . با کلی بحث گفتن ساعت هفت ونیم بیارش .آخه بابایی روزه است گناه داره اذیتش کنیم. به مامان جون هم گفته بودم چون میخوایم ببریمت آتلیه وقت نمیکنم افطاری رو آماده کنم واسه همین میایم افطار اونجا از اونجا که دیر به دیر میبرمت حمام امروز نوبت حمامت هم بود با کمک بابایی حمامت دادم و بعدش شیر بهت دادم خوابیدی . ساعت 7وربع بود وهنوز خواب بودی .آخه امروز خیلی کم خوابیده بودی و هم اینکه ... نکرده بودی میدونستم بیدارت بکنم بداخلاقی !!!! بابایی اصرار میکرد بیدارت کنه من هم انکارآخر بابایی پیروز شد و بیدارت کرد .شما هم با غر بیدار شدی بهت شیر دا...
24 تير 1392

سه ماهگی

سه ماهگیت مبارک باشه عزیزم امروز شما شدی سه ماهه کم کم کارهای جدید انجام میدی کلی واست ضعف میکنم  وقتی هربار واسم میخندی و هرجا باشی صدات کنم دنبالم میگردی که پیدام کنی یا بغل هرکی باشی میخوای بیای بغلم   هر وقت بابایی از سرکار میاد .................. بهت میگم :آوینا بابا . بابا اومد، شما اونوقت چشمات گرد میشه .بابایی صدات میزنه .شما دنبال دنبال صدا . وقتی بابایی میاد نزدیک . شما میخندی کلی ذوق میکنی . بابایی دل ضعفه   شبها............... واسه خواب وقتی باهم بریم تو رختخواب  میفهمی دیگه باید بخوابیم . شیرت میدم یکم اذیت میکنی هی شیر مک میزنی و هی این و اون ورو نگاه میکنی و میخوای بازی کنی منم بزور ...
22 تير 1392

اولین ماه رمضان

دخترم امسال اولین ماه رمضانیه که شما به جمع خانواده کوچیک ماه اضافه شدی . قربونت برم سال گذشته تو همین موقعه ها بود که منتظر بودیم کم کم من باردار بشم و شما خشگل خانم پیدا بشی. من وبابایی خیلی خوشحالیم که شما رو داریم. بابایی همیشه میگه خیلی دوست داره و جونشو واست میده منم همینطور جیگرم. دیروز اولین روز ماه رمضان بود من چون به شما شیر میدم روزه نمیگیرم .افطار خونه مامان بزرگ دعوت بودیم . این اولین افطاری با شما در امسال بود عزیزممممممممم لب تاب واسش یه مشکلی پیش اومده نمیتونم سایز عکسهارو کم کنم واسه همین فعلا عکس نمیتونم بزارم. راستی دیشب رفتم سراغ لباسهای مجلسیت وااااااااا دارند کم کم اندازه تنت میشن وبعضی هم کوچیک شدن . قربو...
20 تير 1392

روزگار ما

عزیزم دیروز ظهر بابایی ناهار اومد خونه که قبل از شروع ماه رمضون آخرین ناهار رو باهم باشیم امسال ماه رمضان من نمی تونم روزه بگیرم آخه شما هنوز شیر منو میخوری و من ضعف میکنم 16 ساعت روزه باشم من شمغول درست کردن کتلت شدم گفت وحید جان حواست به دخملی باشه بابایی هم شما رو گذاشت تو کریر . یه دفعه گفت بدو بیا نگاه کن داره چکار میکنه!!!!! اومدم دیدم شما هی عروسک جغجغه ای رو میگیری ول میکنی و هی از زیر عروسکها اونارو میگیرید و ول میکنید و هولشون میدید !!!! قربونت برم که میتونی خوب اشیا رو درک کنی و بگیری شب هم مامان جون زنگ زد گفت دایی مجید روزه بوده شام بیاید اونجا قبلش شما رو حمام دادم  و خودم هم یه دوش گرفتم بابایی گفت تا تو د...
19 تير 1392