آوینا خانمآوینا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

عشق مامان بابا آوینا

4ماهگی

عزیزم چهارماهگیت مبارک باشه نفسم امیدوارم همیشه زنده باشی. دیگه کم کم میخوای سعی کنی حرکت کنی و خودتو بکشی جلو.ولی هنوز دمر نمیری  اصلا علاقه ای به اسباب بازی نداری!!!!!وقتی دمر میزارمت کلی بازی میکنی و بعد خودتو رو پهلو میندازی.لثه هات خیلی اذیتت میکنه انگارکه تا چند وقت دیگه میخوای دندون در بیاری و همش از لبات آب آویزونه خیلی خوشخنده و نمکی شدی.هرجا باشم دنبالم میگردی. با صدام صورتتو به سمتم میاری.بابایی هم خیلی دوست داری و بابایی واست ضعف میره.از تنهایی بدت میاد و اگه تنها بزارمت گریه میکنی و همینکه صدامو میشنوی و صورتمو میبینی تو بین گریه هایه ناز نازیت میخندی.وقتی میرم تو آشپزخونه باهات صحبت میکنم و شما هم صورتت به سم...
21 مرداد 1392

دختر ناز من

طبق برنامه هرسال صبحانه عید فطر همه خانواده جمع میشدیم خونه دایی مهدی ولی امسال به پیشنهاد من همه اومدن خونه ما آخه عزیزم واسه خاطر شما امسال ماه رمضان مهمانی نداده بودیم و خواستیم اینطوری دورهم هم باشیم.واسه ناهار و شام هم همه رو نگه داشتیم و خودشون غذا پختن و جمع و جور میکردند و من هم از شما نگه داری میکردم و کیف میکردم و خوشحال بودم که از مهمانی خوشت اومده بود و لذت میبردی. روز دوم تعطیلات عید فطر هم از صبح تا شب خونه دایی مهدی دعوت بودیم . خیلی بمون خوش گذشت . شما هم خیلی خوشحال بودی و سعی در پیشرفت داشتی !!!!!!!!!!!!!!!!!!مثلا دمر که میگذاشتمت میخواستی خودتو به جلو ببری و پرواز میکردی یعنی دستهاتو میدادی بالا و باهات هم میاوردی ب...
21 مرداد 1392

اولین عید فطر

دختر خوشگلم عیدت مبارک امسال اولین عید فطر بزرگترین عید مسلمانان جهان با شما بودیم و رفتیم نماز عیدفطر هم خوندیم. صبح زود با بابایی و مامان جون دایی حسن رفتیم سمت جایگاه نماز .کالسکه هم بردیم که هنگام نماز شما توش بخوابی.تمام فکرم این بود یه وقت اذیت بشی و گریه کنی من نتونم نماز بخونم یا اینکه بین نماز مجبور به قطع نمازم بشم.گذاشتمت تو کالسکه و جلوم قرارت دادم که ببینمت. با تمام این فکرهام نماز شروع شد و شما اصلا اذیت نکردی و همش موقع نماز هواسم به شما بود و نگات میکردم و شما قرار خودت و بازی بودی و گاهی چهره منو از بین چادرم میدی و میخندیدی و گاهی به اونطرفت نگاه میکردی میخندیدی .وقتی نماز تمام شد به اون سمتی که شما رو مشغول کرده بود نگ...
20 مرداد 1392

زندایی سهیلا دست شما درد نکنه......

یک هفته پیش دایی مجید و زند دایی رفته بودن شیراز خونه مامان سهلا جون و این هفته اومدن سه شنبه هم اومدن خونه مون بمون سر زدن . وقتی اومدن زن دایی و دایی هی میگفتن تقصیر تو بود اون یکی میگفت تو یادت رفت خلاصه اینکه فهمیدیم واست سوغاتی آورده بودن و فراوش کرده بودن بیارن همراهشون. واسه همین دیشب که خونه خاله زهره دعوت افطار بودیم سوغاتی شما را بهتون دادن. دست شما درد نکنه ...
11 مرداد 1392

یک اشتباه

دفعه قبل که واست خرید اینترنتی کردم دوتا کد اشتباه واسه بادی داده بودم واسه همین لباس تکراری داشتی با اون خانم فروشنده صحبت کردم و قرار شد واسم بفرشه و به جاش این دو دست لباس خوشگل رو خریدم . مامانم بپوشی ماه میشی ...
11 مرداد 1392

یک کار خوب یک یک کار بد

اول اون کار خوبو بگم: عزیزم واست یدونه لباس خوشگل دیگه دوختم یک دست پیراهن و شورت ببین چقد بهت میاد کار بد: دیروز صبح داشتم ناخن هاتو میگرفتم که یک دفعه صدای جیغت دراومد نگاه کردم وایییییییییییی بمیرم سر انگشت شصتت رو چیدم و خون اومد وووووی کور شم آخه مامان هی دستتو تکون میدادی خیلی ناراحت شدم و گریه کردم . بابایی واست چسب زخم زد ولی شما بعداز چنددقیقه کردی تو دهنت و خیسش کردی و دوباره ازش خون اومد دستتو شستم و دوباره چسبش زدم و بعدازینکه خوابیدی چسبو دیگه دراوردم خداروشکر خونش بند اومد و پوستش بسته شد. ببخشید مامانی ...
10 مرداد 1392