آوینا خانمآوینا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

عشق مامان بابا آوینا

هدیه روز کودک

بمناسبت روز کودک عزیزم واست یه استخر گرفتم و 100تا دونه توپ که وقتی میری خونه مامان جون سرگرم بشی.عزیزم روزت مبارک البته واکسن هم زده بودی و خدارو صدهزاربار شکر اصلا تب نداشتی قربونت برم.   ...
19 مهر 1392

واکسن 6 ماهگی

٤شنبه صبح یعنی دیروز با مامان جون اومدی اداره و رفتیم شما واکسن 6 ماهگی رو زدی . قد:63 وزن:6840 دور سر42 بعدش موندی پیش خودم که اگه بدحال شدیم مواظبت باشم و شیر بهت بدم. فربونت برم که اینقد صبوری میکنی و وقتی من نیستم بهانه نمیگیری. دیروز که اولین روز کاری من بود صبح مامان جون اومد خونمون که شما خواب زده نشی و من رفتم وقتی هم بیدار شدی بزور یکم شیر خشک خوردی و اصلا علاقه ای به گرفتن شیشه نداری.بعدش هم با مامان جون رفتید خونشون اونجا کلی بازی کزدی بعد لالا.بعدش که بیدارشدی دیگه نخوابیده بودی و اصلااااااااااا هم شیر نخوردی تا اینکه من 12 اومدم خونه .وقتی منو دیدی ایییییییینقد خوشحال شدی که نگو و هی بغلم میکردی و میبوئیدیم و میخوردیم ...
18 مهر 1392

180 روزگی

دیروز 180 روز از ورود فرشته زیبای زندگیمون به خانواده گرممون گذشت. خدایا شکرت واسه وجود این نعمت زیبات     و در این روز مامانی با ناراحتی بسسسسسسسسسسسسسسسسیار شروع بکار کرد. عزیزم میدونی چقد دوست دارم ولی مجبورم برم و شمارو تنها بزارم.البته تنها نیستی پیش مامان جون هستی.   هم شمارو دارم اذیت میکنم هم مامان جونو ،ببخشید عزیزان زندگی من. ...
17 مهر 1392

غذا غذاااااااااااا

امروز واسه شما واسه اولین بار فرنی درست کردم . اولش یکم بدقلقی کردی و بعدش خوردی بیشتر از اینکه قاشق میاد تو دهانت خوشت میاد تا از غذا     تو بازی هات هم سعی میکنی هرچی کنارته بندازی رو صورتت و بعد هن هن هن میکنی که نجاتت بدن و بعد میخندی ...
6 مهر 1392

غلت زدن و عقب روی

چندروزه توانایی غلت زدن رو پیدا کردی. چندروز پیش صبح تو رختخواب که بیدار بودی و بازی میکردی خودت رفتی رو شکم کلی خوشحالم کرد. از دیرووز هم دنده عقب هم میری کاملا خودتو بلند میکنی و یه هو میری عقب فدای اون لبای خوشگلت عزیزم. واییییییییییییییی یه جیغ های بلند هم میکشی که نگو و نپرس !!!!!!!!!!!!!!!که همسایه ها میفهمن!!!!!!!!!! با لبهات هم کلی صدا در میاری عزیزم. ...
6 مهر 1392

بوی مهر بوی روز کلاس اول

امروز روز اول مهر عزیزم انشالا 6ساله دیگه میام درباره رفتن مدرسه شما مینویسم. همیشه مامانی استرس داره وقتی اول مهر میشه نمیدونم چرا ولی این روزا رو خیلی دوست دارم . اولین روز که رفتم مدرسه یادمه تا زنگ مدرسه رو زدن واسه صف گرفتن گریه کردم و ترسیدم و چسبیدم به چادر مامانم!!!!!!!!!!!!!!!! ولی خیلی درسخون رو دوست داشتم قبل از اینکه برم کلاس اول مامانم واسم کتاب های سال اول رو گرفته بود و باهام تمرین میکرد.وسط سال مدرسه ام عوض شد واسه اینکه خونمون جابجا شده بود تو مدرسه جدید اصلا معلمشو دوست نداشتم و همیشه نمره دیکته هام کم میشد !!!!!!!!!!!1 ولی درسخون بودم و همون سال معدلم هم 20 شد .سال سوم واسه نمره ریاضی معدلم 19.89شد و سال 4ام 20 و 5...
1 مهر 1392