آوینا خانمآوینا خانم، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

عشق مامان بابا آوینا

سفر به دیلم

روز عید غدیر تصمیم گرفتیم بریم دیلم آخه بعداز ظهر عروسی دعوت داشتیم توی همون حوالی ماهم وقت رو غنیمت دونستیم رفتیم دیلم و خرید و دریا. صبح زود راه افتادیم رفتیم حدود 10 دیلم بودیم صبحانه هم تو راه خوردیم .من از شب فبل غذاتو آماده کرده بودم و تو سفر گذاشتیم تو ظرف بزرگتر و کنارش یخ گذاشتم که خراب نشه. تو بازار یکم اذیت کردی آخه هم گرسنه بودی و هم خوابت میومد یه بار اومدم تو ماشین هم شیرت دادم هم غذا اونوقت دوباره رفتیم خرید .موقع ناهار رفتیم رستوران موقع پارک کردن از پشت به ماشین بابایی زدن و بابای خیلی ناراحت شد ولی اینو به حساب غذاو بلا گذاشتیم و صدقه گذاشتیم کنار.ماشین فقط گلگیرش فرو رفته بود. بعداز ناهار رفتیم دریا .قرار بود گناوه ه...
5 آبان 1392

اولین خراب کاری

واسه اولین بار دخترم یه خراب کاری حسابی کرد. تو پارک تو بغلم بودی ظرف قندها هم کنارمون بود یه لحظه دیدم مشغولی ......بله دیگه قندهارو با پاهت ریخته بودی و کلی حال میکردی و با پاهات شوتشون میکردی   ...
5 آبان 1392

کیک نیم سالگی

عزیزم شش ماهگی یعنی اینکه نیم سال شمابزرگ شدی . قربونت برم خانم شدی و ناز .واسه همین مناسبت با  دایی حسن و دایی مجید و مامان جون رففتیم پارک و منم کیک نیمسالگیتو تو پارک آوردم و همونجا یه جشن کوچولو گرفتیم. یه دختر خانم کوچولو هم که با امیر علی دوست شده بود مهمان جشن ما هم شد   ...
5 آبان 1392

عکس

هربار که پوشکتو عوض مشکنم با زیرپاییت کلی حال میکنی وبازی چقد تو کثیف شدی واییییییییییییییییییییییییی مامانی تو چقد ازم عکس میگیری خخخخخخخخ این شکم منه ...مگه چیه!!!!!!!! ...
24 مهر 1392

بازهم عکس

آوینا دختر نازم و شیطنتهای جدید.............این که دست شماست میدونی چیه؟؟؟ این رابط دوربین که شده اسباب بازی شما!!!!!!!!!!!!!! قربون اون نگاهت مامانی خیلی شیرین شدی عزیزم و زیبا میخندی اینجا اومدیم پارک شام و واسه اینکه هوا سرد بود و رطوبتی و قبلش شما حمام کرده بودی اینجوری شدی   مامانی خیلی دوست دارم و هر روز زیباتر و شیرینتر از روز قبل میشی منو بابایی وقتی نگاهت میکنیم لذت میبریم و خداروهزاربار شکر میکنیم به داشتن نعمت زیبایی همچون تو ...
24 مهر 1392

6ماهگی

عزیزم 6ماهگینت مبارک باشه دیگه کم کم میتونی بشینی البته هنوز کامل نه ولی واسه چندثانیه میتونی خودتو نگه داری. تقریبا یکماه غذاخور شدی و غذارو خیلی دوست داری.هروقت غذا میبینی خیره میشی و میگی اومممممممممم اونوقت  آدم دلش واست میسوزه گاهی هم میگی مممممممم در کل داری شکمو میشی و از این موضوع خیلی خوشحالم که با غذاخوردنت خیلی مشکل ندارم از وقتی هم رفتم سرکار شما پیش مامان جون میمونی و خیلی دوستش داری و وقتی من از سرکار برمیگیردم دیگه طاقت نداری و بغلم میکنی محکم و میخوای بخوریم. قربونت برم که هرروز شیرینتر و بانمکتر میشی من عاشقتم و شیرینکاری هات داره بیشتر میشه. کم کم داری علاقه مند به تماشا کارتون و تبلیغ های تی وی میشی.گاه...
24 مهر 1392